تبلیغات
ایــــستگاه صـــلـــــواتـــــــــی - چندخط_کتاب

" وقتی داشتم روی کاپوچینو دخترکی کف می‌ریختم که رفته بود توی نخ علی - که داشت آن گوشه برای خودش نماز می‌خواند و پاک توی این دنیا نبود- و طرف، مثل این که برد پیت را توی لباس احرام دیده باشد چشم‌هایش از حدقه بیرون زده بود، داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر این ناجور بودن‌های ظاهری و این غیر مترقبه بودن‌ها قشنگ است...

این که یک اسپرسو خور حرفه‌ای مثل علی را ببینی که گوشه یک کافه پر از خرت و پرت‌های یک دنیای مدرن، یک جانماز پر نقش و نگار دست دوزی شده بته جقه پهن کرده زمین و دارد نماز سر وقتش را می‌خواند...

یعنی من که می‌میرم برای این که کسی-حالا هر کجا که هست-عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی‌ارزد مخفی نکند... یا از ترس اینکه دیگران چه قضاوتی در باره‌اش می‌کنند،خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد یا آنطوری که هست، خودش را نشان ندهد "




طبقه بندی: ایستگاه رمان،  ایستگاه جوان، 
برچسب ها: ایستگاه صلواتی،ایستگاه کتاب،چند خط کتاب،کتاب،خودمان را پشت ظواهر قایم نکنیم،  

تاریخ : یکشنبه 7 آذر 1395 | 08:33 بعد از ظهر | نویسنده : Unknown Soldier | نظرات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب